ماهنامه شماره 113 - صفحه 7
 

» آقاي گرفتار

  

منصوره ميرفتاح  

 

نمي‌دونم تاريخ تا چه حد راست مي‌گه! شايد هم خالي مي‌بنده. اما به هرحال اينطور شايع کرده که فتحعلي‌ شاه دويست و شصت تا بچه داشته.

 

بنده خدا معلوم نيست چطوري استراحت مي‌کرده مگه تو سروصداي اين همه زن و بچه مي‌شه استراحت کرد.

 

خدا رو شکر که مرگ رو مقدّر کرد تا مرد عيالوار بيچاره به خواب راحت بره. اما ظاهراً مرد عادلي بوده. چون قريحه شاعري‌اش رو بين همه بچه‌هاش به طور مساوي تقسيم کرده بود و اساساً ادب ايران‌رو تغذيه مي‌کرده. محمد ميرزا، يکي از پسراي فتحعلي‌شاه بود که حکومت گيلان رو به دست داشت و بعد از فوت پدرش به تهران اومد و وارد دم و دستگاه محمدشاه شد.

 

محمد ميرزا، در شاعري به پدرش شباهت داشت و ايشون هم به هر مناسبتي يه شعري مي‌سرود. بيشتر غزلسرا بود اما جريان اصلي اين بود که بستگي داشت جهت باد به کدوم سمت باشه. مثلاً وقتي شکر در گيلان ارزون شد، غزلي به مطلع زير نوشت:

خبري هست که در شهر، شکر ارزان است

گر چنين است، يقين پستة او خندان است

 

محمد ميرزا در شعر «افسر» تخلص مي‌کرد و هر از گاهي هم سري به عرفان ادبي مي‌زد. بعضي از نمونه اشعارش در زير اومده که خوندنش خالي از لطف نيست:

 

آنچه در وصف نگنجد، صفت مشتاقي است

رفت ز اندازه سخن،‌ باز حکايت باقي است

ترسم آخر ز کف از بيم فراقت برود

نيم جاني که به اميد وصالت باقي است


* * *

 

دل شوريده به سر باز خيالي دارد

طالب وصل عجب، فکر محالي دارد

 

* * *

 

تا عکس ساقي، آينه‌افروز جام شد

جز باده هرچه بود، به عالم حرام شد

گر مرغ دل به زلف تو زاري کند مرنج

آري، فغان کنند غريبان چو شام شد

 

* * *

 

آتشي در دلم افروخت که نمرود نکرد

سيل از ديده فرو ريختم و سود نکرد

دو جهان هر که بهاي سر موي تو گرفت

من برآنم که زيان کرد و جوي سود نکرد

کرده‌اي با دل من آنچه به يک غمزه، اياز

سالها با دل شوريده محمود نکرد

 

 


ارسال به دوستان    نسخه قابل چاپ
نام:                  
*رايانامه( Email):
موضوع:
* نظر شما: