ماهنامه شماره 101 - صفحه 2
 

» ماجراي مرد دواتگر

 

سميرا خوانساري

 

سرتيپ عبدالرزاق خان مهندس بغابري (از استادان رياضي و مهندسي در مدرسه دارالفنون) چنين نقل مي‌کند که: يک روز در ايام عيد نوروز در باغ چهلستون اصفهان به تفريح نشسته بوديم و در همان موقع سائلي پيش ما آمد و همۀ افراد حاضر در آنجا به او مقداري کمک کردند. در همان زمان يکدفعه آن سائل مردم را خطاب قرار داد تا سرگذشت شگفت خود را تعريف کند و شروع کرد به گفتن که: چندين سال پيش يک روز حاکم اصفهان دواتگران را احضار کرد. (من هم يکي از آنها بودم) و ما را مخاطب قرار داد و گفت: «هر يک از شما که در اين کار استادتر است به من معرفي کنيد.» دواتگران دو نفر را معرفي کردند که يکي از آنها من بودم. او بقيۀ افراد را مرخص کرد و به ما دو نفر گفت: کداميک از شما بهتريد؟ رفيق من هم مرا معرفي کرد و به فرماندار توضيح داد که اين شخص در فن خود از همه بهتر است و سرآمد کار دواتگري است.

 

فرماندار هم او را مرخص کرد و بعد به من رو کرد و گفت: «ميرزا تقي خان اميرکبير صدراعظم ايران براي انجام کار مهمي تو را در تهران خواستار شده.» بعد هم خرج راه کافي به من داد و من را فوراً به طرف تهران روانه کرد.

 

من هم بعد از رسيدن به تهران به خدمت اميرکبير رفتم و خودم را معرفي کردم. اميرکبير بعد از شنيدن شرح حال من و وقتي که کاملاً مطمئن شد در کار دواتگري ماهرم سماوري را که جلوش بود نشانم داد. من هم تاکنون چنين چيزي نديده بودم چون براي اولين بار بود که وارد ايران شده بود. بعد اميرکبير از من سؤال کرد که: آيا مي‌تواني مثل اين را بسازي؟ من سماور را خيلي خوب وارسي کردم و ديدم که توانايي ساختن آن را دارم و در جواب امير گفتم: آري. اميرکبير گفت: اين را به عنوان نمونه ببر و مانند اين را بساز و بياور.

 

من از نزد اميرکبير که مرخص شدم به بازار آمدم و دکان دواتگري پيدا کردم و مشغول ساختن سماور شدم. بعد از اتمام کار سماور را برداشتم و به حضور اميرکبير رسيدم. اميرکبير سماور ساخت دست من را پسنديد و از من پرسيد: که اين سماور چقدر براي تو تمام شده من هم در پاسخ گفتم: 15 ريال.

 

اميرکبير در حاليکه لبخند بر لب داشت و خوشحال به نظر مي‌رسيد به منشي خودش دستور داد تا امتيازنامه‌اي برايم بنويسد تا فن سماورسازي به طور کلي براي مدت 16 سال منحصر به من باشد و بهاي فروش هر سماور را 25 ريال معين کرد. پس از صدور اين دستور اميرکبير رويش را به من کرد و گفت: برو به اصفهان دستور کار تو را به حکومت اصفهان داده‌ام. من هم به اصفهان رفتم و حکومت اصفهان به من حکم کرد تا فوراً دکاني تهيه کنم و چند شاگرد بگيرم و مخارجش را از خزانه دولت بگيرم. من هم فوراً چند دکان که خراب بود از صاحبش اجاره کردم و آنها را به هم راه دادم و کارگاه کاملي برپا کردم. مجموعاً دويست تومان براي برپايي اين کارگاه هزينه کردم. اما بدبختانه هنوز مشغول کار نشده بودم که يکي از فراشان حکومتي مرا با يک حالت خاصي (مثل اينکه دزد دستگير کرده بود) پيش حاکم برد. و حاکم هم تا چشمش به من افتاد با حالت غضبناکي خطاب به من گفت: چون ميرزا تقي خان را گرفته‌اند بايد اين دويست تومان را که متعلق به دولت است تمام و کمال پس بدهي.

 

بعد به دليل اينکه از خودم ثروتي نداشتم و نمي‌توانستم آن مبلغ را بپردازم تمام زندگي‌ام را حراج کردند و يکصد و هفتاد تومان از حراج زندگاني من عايدشان شد و براي سي تومان باقيمانده آنقدر سر بازارها کتکم زدند تا مردم دلشان برايم سوخت و سي تومان به مرور پرداخت شد.

 

به خاطر همان کتکها و صدمات بدني چشمهايم نابينا شد و امروز از کار افتاده و بيمارم و از راه گدايي زندگيم را مي‌گذرانم.

 


ارسال به دوستان    نسخه قابل چاپ
نام:                  
*رايانامه( Email):
موضوع:
* نظر شما: