ماهنامه شماره 2 - صفحه 1
 

 

» مولانا و فراواقع گرايي

 

فرهاد رستمي

 

گفت: يافت مي نشود جسته ايم ما

گفت : آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست

 

اصولا نگاه مولانا به “جهان“ نگاهي “دروني“ است و مولانا بيشتر شاعري “معني گرا“ ست تا “لفظ گرا“. البته اين معني گرايي به منزلة ناديده انگاشتن و انكار “زيباشناسي زبان“ در شعر مولانا نيست. داستان موسي و شبان از اين دست است. در اين داستان شبان رخصت مي يابد با هر زباني كه دوست تر دارد با خداوند سخن بگويد:

 

تو كجايي تا شوم من چاكرت

چارقت دوزم كنم شانه سرت

 

و موسي برحذر داشته مي شود از اينكه شبان را ملامت كند؛ كه چرا با اين الفاظ با خداوند سخن مي گويد:

 

ما برون را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

 

اين نگاه دروني و اين بيان معني گرا هر چه از سطح فاصله مي گيرد به بياني فراواقع گرايانه يا سورآليستي متمايل مي شود و مولانا در نهايت با بهره گيري از “صنعت تشخيص“ رنگ تازه أي به “اشياء“ مي زند:

 

عكس او بر روي ديوار ار فتد

از دل ديوار خون دل چكد

 

اما اين رنگ در “انسان“ به رنگ عكس كسي است:

 

رفتم به طبيب جان گفتم كه ببين دستم

هم بيدل و بيمارم هم عاشق و سرمستم

… گفتا كه نه تو مردي گفتم كه بلي اما

چون بوي توام آمد از گور برون جستم

 

تا آنجا كه رشك ملك را برمي انگيزد:

 

باده در جوشش گداي جوش ما

چرخ در گردش گداي هوش ما

باده از ما مست شد ني ما ازو

قالب از ما هست شد ني ما ازو

 

اما اين تكيه بر “انسان“ همه در سايه “زخمه نگار“ و “نواي يار“ ميسر است:

 

ما چو چنگيم و تو زخمه مي زني

زاري از ما ني تو زاري مي كني

ما چو ناييم و نوا در ما ز تست

ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست

 

و نگار خود در سايه روشن خيال ديدار مي نمايد و پرهيز مي كند:

 

در بيان نايد جمال حال او

هر دو عالم چيست؟ عكس خال او

 

نه وصل: كه ديدار نيز ميسر نمي شود و هنوز موسي “لن تراني“ مي شنود در كوه طور:

 

صار دكا منه وانشق الجبل

هل رايتم من جبل رقص الجمل

 

معشوقي چنين شورانگيز هر چه خواهد كند:

 

داد جارويي به دستم آن نگار

گفت كز دريا برانگيزان غبار

باز آن جاروب را ز آتش  بسوخت

گفت كز آتش تو جاروبي برار

 

اگرچه در اين دو تصوير خيال انگيزي در اوج است اما يكي از زيباترين جلوه هاي خيال و فراواقع گرايي در قطعة “درختان در نماز“ تبلور يافته است:

 

… بعد از آن ديدم درختان در نماز

صف كشيده چون جماعت كرده ساز

يك درخت از پيش مانند امام

ديگرا ن اندر پي او در قيام

معني تكبير اين است أي امام

كاي خدا پيش تو ما قربان شديم

وقت ذبح، الله كبر مي كني

همچنين در ذبح نقس كشتني

تن چو اسماعيل و جان همچون خليل

كرد جان تكبير بر جسم نبيل

 

و بر همين قياس است اين بيت:

 

ايك نعبد است زمستان دعاي باغ

وندر بهار گويد اياک نستعين

 

باري از درياي هنر مولانا و خيال انگيزي در شعر او تنها شايد به قدر تشنگي چشيده باشيم

 

باقي اين غزل را اي  مطرب ظريف

زينسان همي شمار كه زينسانم آرزوست

 
ارسال به دوستان    نسخه قابل چاپ
نام:                  
*رايانامه( Email):
موضوع:
* نظر شما: