ArticlesStatesmenWoman e-zineًRestorationAYAM contemporary Historical ReviewO.HistoryPublicationsViewpoints and untold eventswith caravan of history(doc)Foreign Policy StudiesNewsمصاحبهwith caravan of history(photo)conferences
صفحه اصلی » تاريخ شفاهي » چگونگي ترور حسين علاء

کلمات کليدی :
 همه کلمات
تک تک کلمات

 

نشریه الکترونیکی بهارستان

138

غزه در آتش و خون

 

 

رقص چوبها به مناسبت کودتای 28 مرداد

 

 

پیشینه فرش

 

 

زندگی و اقدامات لارنس آلمانی در ایران
مطیع ترین وزیر امور خارجه ایران
سهم  ساواک در شکل گیری و پیروزی انقلاب اسلامی
محمد باقرخان تنگستانی

اخبارNEWS

فروشگاه مجازي موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران افتتاح شد  |+| بزودی آغاز به کار وب سايت جديد موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران

Google

تاریخ و جلوه های عزاداری امام حسین(ع)در ایران با تکیه بر دوران صفویه

 

 

چند قطره خون برای آزادی

 

 

زندگی سیاسی و اجتماعی آیت الله العظمی حاج سید محمد تقی خوانساری

 

فصلنامه تاریخ معاصر 61-62

فصلنامه تاریخ معاصر ایران

شماره 61-62

 

فصلنامه تاریخ معاصر 63

فصلنامه تاریخ معاصر ایران

شماره 63

کتابفروشی سرای تاریخ

Adobe Reader V 8.0

20.8 MB

 

چگونگي ترور حسين علاء 

مصاحبه داود اميني با محمّدمهدي عبدخدايي

 

وقتي قرار شد مظفر ذوالقدر اين مأموريت را انجام بدهد، لازم بود يک راهنما داشته باشد. آن روزها، ما هر روز روزنامه‏ها را مي‏خوانديم تا بدانيم که نخست‏وزير به کجاها مي‏رود. تقريبا حالت نيمه مخفي هم به خودمان گرفتيم. در خيابان گرگان يک امام جماعتي بود به نام ميرزا آقا شيرازي دعوت کرده بود، ما به منزل او رفتيم. بچه هم نداشت. در آنجا بود که هر روز بررسي مي‏کرديم که نخست‏وزير کجا را مي‏خواهد افتتاح کند، در چه مراسمي مي‏خواهد شرکت کند. حاج سيد غلامحسين شيرازي از منبريهاي تهران بود. ايشان خانه‏اي خريده بود در خيابان گرگان. اتفاقا من آن روز رفته بودم خيابان ناصرخسرو، او را در آنجا ديدم. با لحن گله‏آميزي به من گفت که پس آقا کي خانه ما مي‏آيد؟ من خانه خريده‏ام. من آمدم اين حرف را به نواب صفوي منتقل کردم. گفت: حالا که اصرار دارد، فردا شب مي‏رويم. اتفاقا همان شب دور هم نشسته بوديم، آسيد محمود صادقي هم بود. او هم از منبريهاي تهران بود و روزنامه‏اي با خودش آورده بود. توي روزنامه خبري بود به اين مضمون: مصطفي کاشاني فرزند آيت‏اللّه کاشاني و نماينده مجلس شوراي ملّي به علت نامعلومي درگذشت. آن روزها گفتند که مسموم شده بوده است. خوب، مسلّم بود که فرزند آيت‏اللّه کاشاني نماينده مجلس شوراي ملّي وقتي فوت مي‏کند، برايش مجلس ختم مي‏گذارند. همان روز اعلام شد که فردا بعد از ظهر در مسجد شاه، که حالا به نام مسجد امام است، از طرف خانواده مصطفي کاشاني يا خود مرحوم آيت‏اللّه کاشاني، مجلس ترحيم برگزار مي‏شود. ما هم اواخر شب رفتيم پيش سيد غلامحسين شيرازي. گفت: اگر به من مي‏گفتند قرض منزلت را داديم، به اندازه اينکه الآن خوشحال شدم، خوشحال نمي‏شدم؛ چون خانه را ده‏هزار تومان خريده‏ام، شش هزار تومانش را بدهکارم. به هر حال، حدس زديم که علاء نخست‏وزير براي تسليت گفتن به آيت‏اللّه کاشاني به پامنار مي‏رود. لذا، همان روز صبح مرحوم نواب، مظفر ذوالقدر را روانه کرد به منزل آيت‏اللّه کاشاني که اگر علاء به منزل آيت‏اللّه کاشاني براي عرض تسليت آمد، همانجا کشته بشود. چون علاء دو روز بعدش مي‏خواست برود براي انعقاد پيمان نظامي بغداد يا سنتو.

 
ما با هم بوديم. من بودم، طهماسبي بود، سيد محمّد واحدي بود، سيد عبدالحسين واحدي بود و شهيد نواب صفوي؛ همه در منزل سيد غلامحسين شيرازي جمع شده بوديم. در اين موقع فکري کردند که اگر علاء در اينجا زده نشود، با قطار سلطنتي به اهواز مي‏رود، با هواپيما به بغداد نمي‏رفت، با قطار سلطنتي به اهواز مي‏رفت، از اهواز مي‏رفت به بغداد.
 
مرحوم واحدي با مرحوم نواب صفوي با هم صحبت کردند، تصميم گرفته شد که يکي از برادران با واحدي به اهواز بروند؛ اگر در اينجا نشد کاري انجام بگيرد، در اهواز علاء را معدوم کنند. يک اسلحه کلت توي دستگاه ما وجود داشت. مادر نواب صفوي با برادر او در خيابان بيسيم نجف‏آباد، در يک خانه هشتاد متري، مستأجر بودند. مرحوم نواب به من گفت: بنشين تاکسي برو بيسيم نجف‏آباد، اين اسلحه را از مادرم بگير بياور و به اسداللّه خطيبي، که در خيابان خراسان، نبش لرزاده سبزي‏فروش است، بگو برود از زن و بچه‏اش خداحافظي کند، غسل کند، بيايد، برود با آقاي واحدي به طرف اهواز.
 
من رفتم منزل مادر نواب صفوي. يادم هست، کلت را لاي لحاف و تشک گذاشته بودند. از لاي لحاف و تشک درآوردند، به من دادند. والده آقاي نواب، پشت سرمن آيهًْ‌الکرسي خواند. من، آمدم از بيسيم، نبش لرزاده، به اسدالله خطيبي پيام مرحوم نواب را رساندم و برگشتم به منزل سيد غلامحسين شيرازي. وقتي برگشتم، مرحوم نواب داشت ورزش مي‏کرد. اسلحه را آوردم. مرحوم واحدي اسلحه را گرفت با مرحوم نواب صفوي خداحافظي کرد. مرحوم نواب به او گفت: ديدار در بهشت. انشاءاللّه تو مي‏روي شهيد بشوي. آمد تا دم در حياط بدرقه‏اش کرد. به من گفت: برو تا جايي که وسيله نقليه مي‏گيرند، با آنها خداحافظي کن. در همين موقع مرحوم طهماسبي گفت: من هم بروم از مادرم خداحافظي کنم. او هم از خانه بيرون رفت. مرحوم سيد عبدالحسين واحدي و سيد محمّد واحدي هم با هم رفتند تا اسداللّه خطيبي را، که قرار بود همراه اينها باشد، پيدا کنند؛ يعني او را ببينند و از آنجا با هم بروند به طرف اهواز که من تا کنار تاکسي‏اي که گرفتند، بدرقه‏شان کردم.
 
مرحوم واحدي يک مقدار، به اندازه بيست متر که تاکسي دور شد آن را نگهداشت، برگشت گفت مجددا خداحافظي کنيم، شايد همديگر را نبينيم. بعد هم توصيه کرد که با آقا بحثي نکنيد، هر چيز که مي‏گويد، قبول کنيد. ايشان رفت.
 
من آمدم با شهيد نواب صفوي تنها ماندم. صاحبخانه هم رفته بود جايي که منبر برود. به مرحوم نواب گفتم: من بيرون مي‏روم کاري دارم؛ انجام مي‏دهم و برمي‏گردم. وقتي برگشتم ديدم مرحوم نواب صفوي مهمان دارد؛ حجت‏الاسلام ملايري بود که در نارمک امام جماعت بود، به ديدن ايشان آمده بود. دو نفر به اسامي عبدالحسين فدائي و مبشري هم از آبادان آمده بودند که يکيشان سينه‏اش ناراحت بود. مرحوم نواب نامه نوشته بود به دکتر شقاقي که معالجه‏اش کند. آدرس داده بودند، آمده بود به خانه حاج آقا شيرازي.      من وقتي وارد خانه مي‏شدم، مظفر آمده بود. علاء را نديده بود. ناهارش را خورده بود، با علي اميري که داماد سيد ابوالفضل برقعي بود، قرار گذاشته بودند که بروند به مسجد شاه. چون بعد از ظهر ختم بود، زودتر حرکت کرده بود. با او هم قرار گذاشته بود که در مسجد شاه همديگر را ببينند. من وقتي وارد خانه شدم، مرحوم نواب صفوي داشت مظفر را مي‏فرستاد برود مسجد شاه.
 
من و مرحوم نواب صفوي توي خانه مانديم. نماز خوانديم و ناهارمان را خورديم و به انتظار خبر نشستيم. تقريبا ساعت 6 - 5/6 شد. مرحوم نواب گفت: از اينها خبري نشد. حوضي توي خانه بود که با تلمبه آبش پر مي‏شد. تهران لوله‏کشي نبود. يک مقدار تلمبه زد، آب حوض را پر کرد و به من گفت: وضو بگيريم، نماز بخوانيم، دعا کنيم، شايد خداوند موفقمان کند. وضو گرفتيم. ايشان جلو ايستاد و من پشت سرش ايستادم. حالي داشت در دعاها، در قنوت، در تشهد، با يک آهنگ مخصوص تضرّعانه‏اي نماز مي‏خواند. يک چند رکعت نماز قضا خوانديم. هم نماز قضا بود، هم نماز مستحب. بعد مرحوم نواب صفوي به من گفت: من براي خليل طهماسبي نگرانم.
 
نزديکيهاي غروب بود که من لباس پوشيدم بيايم بيرون. تا در را باز کردم، شهيد سيد محمّد واحدي هم وارد شد. گفت کار تمام شد؛ علاء را زدند، برگرد. حالا بيرون نرو. من برگشتم. نيم ساعت بعدش طهماسبي به جمع ما پيوست، مريضي را که فرستاده بوديم پيش دکتر شقاقي هم آمد. در اين حين، صاحبخانه هم آمد. صاحبخانه که آمد، وقتي شنيد، دستپاچه شد. گفت: خانواده من ناراحت هستند شما اينجا هستيد. گفتيم که ما الآن برويم بيرون جايي را فکر نکرده‏ايم؛ اجازه بده تأمل کنيم، يک خرده فکر کنيم، بعد برويم. گفت شام بخوريد، بعد برويد. من يادم است غذايي را که آورده بودند، برنجش ناپخته بود. او با عجله برنج را آورد که ما زودتر از خانه برويم. مرحوم نواب صفوي هرچه استخاره کرد که از خانه برويم بيرون، بد آمد. گفت: نيمه شب مي‏رويم. مريض آباداني و همراهش را هم همان شب شام داديم و آنها رفتند. ما چهار نفر مانديم.
 
اذان صبح بود، بلند شديم، نماز خوانديم. نواب صفوي گفت: پاشويد برويم؛ اينها نگران‏اند. پا شديم از خيابان گرگان پياده راه افتاديم تا ميدان امام حسين. رفتيم منزل شخصي به نام معتمدي. پيراهن‏دوز بود که الآن فوت کرده است. خانه‏اش کنار بيمارستان اميراعلم بود. اهل شمشک طالقان بود. او هم وقتي که شنيده بود علاء را زده‏اند، رفته بود شمشک، در تهران نبود. کجا برويم، کجا نرويم. چون اوّل آنجا مي‏خواستيم برويم. استخاره کرديم برويم منزل حاج قاسم معمار يا حاج قاسم باقري، همان که مسجد جمعه را ساخته است. ايشان معمار بود. در خيابان خورشيد خانه‏اي داشت که تازه بالايش را آپارتمان مجزا ساخته بود. رفتيم در خانه او را زديم. به نظرم مي‏آيد که روز پنج‏شنبه بود. در را باز کرد، ما را برد توي آپارتمانش و گفت: من امروز يک کاري دارم در قزوين؛ مي‏روم قزوين، شما توي آپارتمان باشيد. در را هم ببنديد. ظهر هم مي‏گويم کباب برايتان بياورند. اينجا بمانيد تا من برگردم.
 
ما چهار نفر مانديم توي خانه حاج قاسم معمار. آن وقت خانه‏اش تلفن نداشت. ظهر که نماز خوانديم، سرنماز، مرحوم نواب استخاره مي‏کرد. بعد رويش را به من کرد و گفت: استخاره کردم؛ برو به خانه آقاسيد محمود طالقاني. بهش بگو که ما شب مي‏آييم آنجا. منزل طالقاني توي خيابان قلعه‏وزير است که بلدي.
 
گفتم: باشد. ناهارم را خورده بودم. از خيابان خورشيد آمدم بيرون. تهران آن موقع کوچک بود، امّا از خيابان اميريه تا خورشيد مسافت زيادي بود. من آمدم توي خيابان مازندران جلوي يک تاکسي را گرفتم. گفتم: اميريه، قلعه‏وزير. تاکسي خالي بود، من را سوار کرد. آمدم، خيابان قلعه‏وزير نزديک منزل مرحوم آيت‏اللّه طالقاني پياده شدم؛ در زدم. خود او در را باز کرد. تا مرا ديد، گفت که چه کرديد، همه چيز را خراب کرديد! علاء که کشته نشد، مجروح شد.
 
داستان هم اين بود که مظفر ذوالقدر فشنگش توي لوله اسلحه برووني گير مي‏کند. هرچه ماشه را مي‏چکاند، شليک نمي‏کند. در حالي که تلاش مي‏کرده ناگهان گلوله درمي‏رود به هوا و به علاء اصابت نمي‏کند. مظفر ذوالقدر با انتهاي هفت‏تير به علاء ضربه مي‏زند و علاء را مجروح مي‏کند. علاء جان سالم به در برد؛ امّا ما تحت پيگرد قرار گرفتيم.
 
ما فرداي آن روز اعلاميه‏اي داديم و مسئوليت اين جريان را به عهده گرفتيم. گفتيم که در رابطه با پيمان نظامي بغداد است. به هرجهت، من آمدم منزل مرحوم طالقاني. مرحوم طالقاني گفت که چه کرديد؟ گفتم: حالا که نشد. علاء مي‏خواست برود بغداد، الان هم آماده رفتن است. آقا گفتند ما مي‏خواهيم امشب بيائيم منزل شما. گفت که من در مظان اتهام هستم، متهم به حمايت از شمايم، مي‏دانند که از شما حمايت مي‏کنم؛ منزل من ممکن است تحت نظر قرار بگيرد. گفتم: آقا گفتند آقاسيد محمود، سيدِ مردي است؛ ما امشب به منزل آقاسيد محمود مي‏رويم. گفت باشد، عيبي ندارد.
 
زود برگشتم با تاکسي به اول خيابان خورشيد. به مرحوم نواب گفتم آقاي طالقاني موافقت کردند. قرار شد که بعد از نماز مغرب و عشاء به منزل آقاي طالقاني برويم. توي تاکسي که سوار شديم، راننده تاکسي گفت که هر کسي را که ريش دارد، مي‏گيرندش چون فکر مي‏کنند از فدائيان اسلام است. بگيربگير فدائيان اسلام شروع شده است. در هر مسجدي هرکس اذان بگويد، مي‏گيرند. چون آن موقع فدائيان اسلام در سطح تهران اذان مي‏گفتند. به هر صورت، آمديم. مغرب شد، نماز خوانديم. بعد از نماز مغرب و عشاء، يک ماشين سواري دربست گرفتيم به 10 تومان. بزرگ بود، از اين بنزهاي گازوئيلي بود. مرحوم نواب گفت: استخاره کردم عبا روي دوشم باشد، نه روي سرم. سوار تاکسي شديم، آمديم اميريه. ايستگاه قلعه‏وزير پياده شديم. دوتا اسلحه داشتيم. قرار شد يک اسلحه پيش خليل طهماسبي و يک اسلحه پيش سيد محمّد واحدي باشد. ما با پنج متر فاصله با هم حرکت کنيم؛ اگر جلوئيها را گرفتند، عقبيها، با تيراندازي، مرحوم نواب را فراري بدهند. اگر عقبيها را گرفتند، جلوئيها فرار کنند. همانطور که نواب صفوي رفت توي کوچه ــ تهران خيلي خلوت بود ــ من ديدم يک نفر با دقت نواب صفوي را نگاه مي‏کند. به نظرم آمد، شناخته است. من به طهماسبي گفتم. گفت: با عجله برو به آقا بگو. طهماسبي داشت آهسته آهسته مي‏آمد. من با عجله آمدم. وقتي رسيدم که مرحوم طالقاني در را باز کرده بود. دم در با نواب صفوي چاق سلامتي مي‏کرد، تعارف مي‏کرد بفرماييد تو. خانه مرحوم طالقاني هم انتهاي يک کوچه بن‏بست بود. در روبه‏رو نبود، در سمت چپ بود، پله مي‏خورد مي‏رفت پايين. آن طرف دوتا اطاق پايين بود، دوتا اتاق بالا. اين طرف، دم در همسطح با کوچه، يک اطاقي بود که آقاي طالقاني از مهمانها پذيرايي مي‏کرد. ما را دعوت کرد به اين اطاق.
 
من دويده بودم، ضربان قلبم زياد شده بود. مرحوم سيد محمّد واحدي گفت: اينطوري که نمي‏شود مخفي بود. مرحوم نواب گفت که نگران من است که مبادا دستگير بشوم. رفتيم تو و نشستيم. هوا سرد بود، مرحوم طالقاني رفت منقلش را پر از آتش کرد. من شعله‏هاي سبز آن ذغالهاي گداخته هنوز در نظرم مجسّم است. من گفتم: آقا، اگر ما را گرفتند، چه بگوييم؟ ايشان گفتند: به وظيفه شرعيتان عمل کنيد. هرچه وظيفه شرعيتان است، انجام بدهيد. گفتم: شما چه مي‏گوييد؟ مرحوم نواب داستان غلامي را براي من تعريف کرد که در يک جامعه بت‏پرست و خداشناس بود. حاکم تصميم مي‏گيرد او را اعدام کند. به هر وسيله‏اي که مي‏خواهد اعدام کند، ميسّر نمي‏شود. بالاخره خود آن غلام به حاکم مي‏گويد: آن خدايي که مرا تا کنون از مرگ نجات داده، حالا با دعاي خود من موجب مي‏شود که تو توفيق پيدا کني مرا بکشي. حاکم استقبال مي‏کند. يک روز مردم شهر را جمع مي‏کنند؛ غلام براي مردم شهر سخنراني مي‏کند و مي‏گويد: تا امروز اراده خداوندي براين بود که من نميرم و تمام ترفندهاي حاکم نقش بر آب مي‏شد؛ امّا امروز مشيّت الهي براين قرار گرفته که من بميرم. به همين جهت، طنابي را به گردن من مي‏اندازند؛ حتما مرا خواهد کشت. غلام اعدام مي‏شود؛ امّا مردمي که نظاره‏گر اين اعدام بودند، همه فرياد مي‏زنند: «امَنّا بِرَبِ الغلام».
 
مرحوم نواب به من گفت: من به گونه‏اي خواهم مرد، مرگ را جوري استقبال خواهم کرد که همه مردم بگويند: «آمَنّا بِرَبِّ نواب صفوي». اين را بدانيد، من مردانه مي‏ميرم و مرگ من براي اين حکومت گران تمام خواهد شد. مطمئن باشيد از هر قطره خون ما، نواب صفوي ديگري چون لاله خواهد روييد و عليه ظلم اين دستگاه خواهد جنگيد ــ خيلي با احساس مي‏گفت ــ و من به وظيفه شرعيم عمل خواهم کرد؛ توصيه مي‏کنم همه‏مان با قدرت بميريم.
 
مرحوم طالقاني ذغال آورد. غذاي مختصري آوردند؛ يادم نيست که خورديم يا نه. شب سردي بود، فکر مي‏کنم برف هم آمده بود.
 
صبح شد. موقع اذان صبح، مرحوم نواب رفت به پشت‏بام خانه مرحوم آيت‏اللّه طالقاني، پشت بام همان اتاقي که خوابيده بوديم و شروع به گفتن اذان کرد.
 
من ناگهان ديدم که مرحوم طالقاني از آن طرف سراسيمه آمد، مرا بيدار کرد، گفت: اين بچه پيغمبر مي‏خواهد شهيد بشود، امّا توي خانه من چرا؟ برو پشت بام بهش بگو، راضي نيستم توي خانه من اذان بگويي. چون مي‏گفت: اين غيرعادي است، چون سابقه نداشته است. اينجا مسجد که نيست، خانه است. من رفتم به مرحوم نواب گفتم که صاحبخانه مي‏گويد که من راضي نيستم، اذان بگويي. فوري آمد پايين.
 
به نظرم پنج شبي را منزل مرحوم طالقاني بوديم. مرحوم طالقاني يک روز گفت که خانه‏هاي فدائيان اسلام تحت نظر است. مي‏خواهم به يکي از اعضاي جبهه ملّي، که مذهبي هم هست، بگويم بيايد اينجا، ببينيم اينها جا دارند به شما بدهند يانه.
 
جناح مذهبي جبهه ملّي آن موقع با دکتر يداللّه سحابي و يا مهندس عزت‏اله سحابي بود که مقالاتي هم در مجله گنج شايگان به نام «مکتب واسطه» منتشر مي‏کرد. نهضت آزادي هم تشکيل نشده بود. از درون حزب ايران هم محمّد نخشب بود که گروه سوسياليستهاي خداپرست را تشکيل داد.
 
امّا مرحوم طالقاني با بازرگان و سحابي در مسجد هدايت که در خيابان استانبول بود جمع مي‏شدند. يک بار هم ايشان را در سال 1318 گرفته بودند که حاج باقر هدايت باعث آزاديش شده بود ــ در آنجا مرحوم آيت‏اللّه طالقاني تفسير مي‏گفت و کانونِ تفسيرهاي طالقاني بود. دانشجويان اسلامي که مخالف حکومت بودند، آنجا جمع مي‏شدند. البته، عده آنها کم بود.
 
يک روز صبح زود عزت‏اللّه سحابي آمد آنجا. من از او پرسيدم بازتاب اين جريان توي روزنامه‏ها چگونه بوده است؟ گفت: من روزنامه نمي‏خوانم. وحشت کرده بود. چون يک بار هم گرفته بودندش. تمام وجودش را وحشت پر کرده بود. با صراحت گفت که ما متأسفانه جا نداريم که به شما بدهيم، به فکر جاي ديگري باشيد.
 
ما چهار نفر بوديم. يک رابط داشتيم به نام محمّد گلدوست که مي‏آمد و برايمان خبر مي‏آورد. هر روز مرحوم طالقاني هم ظهر و هم شب براي نماز مي‏رفت و اخبار را مي‏آورد. روزنامه‏ها را مي‏خوانديم. از مرحوم واحدي هم بي‏اطلاع بوديم. مرحوم واحدي را هم بعدها فهميديم که رفته بود قم، از قم با ماشين شخصي رفته بود اهواز. ديگر خبري از ايشان نداشتيم. رابطه‏ها قطع بود.
 

در يک روز جمعه، يک آقايي به نام حميد ذوالقدر که کارمند شرکت چاي سازمان برنامه بود، به آنجا آمد. چند روزي مانده بوديم در منزل مرحوم طالقاني که نواب صفوي تصميم گرفت تغيير جا بدهد. تلفن هم نبود. استخاره کرد برود خانه حميد ذوالقدر، خوب آمد. يک هفته از تيراندازي به علاء گذشته بود. آقاي طالقاني که از نماز مغرب و عشاء برگشت، نواب گفت: تصميم گرفته‏ام بروم منزل حميد ذوالقدر. من و سيد محمّد واحدي مي‏رويم. فرداشب، اگر امنيت برقرار بود، طهماسبي و عبدخدائي هم به ما ملحق مي‏شوند.

 




نام:                
*رايانامه( Email):
موضوع :
*نظر شما:


تماس با ما : 38-4037 2260 (9821+) - Info@iichs.org

کليه حقوق اين سايت متعلق به موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران مي باشد
درج مطالب در سایت لزوماً به معنی تاييد آن نيست

استفاده از منابع اين سايت با ذکر ماخذ مجاز است
بهترین حالت نمایش: IE8 یا نسخه بالاتر